مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

424

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

پس از آن ملك بدر باسم ، ملك سمندل را خلعت داده ، ببلاد خويشتن بازگردانيد . و پيوسته در عيش‌ونوش همىزيستند تا هادم اللذات بر ايشان بتاخت . فسبحان من لا يموت . حكايت محمد بن مبارك و اى ملك جوان‌بخت ، بدان كه در زمان گذشته ، ملكى بود از ملوك عجم ، محمد بن مبارك نام داشت . در مملكت حكمرانى ميكرد و در هر سال با كافران هند و سند و بلاد آن سوى نهر جدال ميكرد . و او پادشاهى بود عادل و دلير و كريم كه منادمت و اشعار و اخبار و حكايات دوست مىداشت و هركس از حكايات پيشينيان ، طرفه قصه ميدانست ، بر او حديث ميكرد . و گفته‌اند : هر مردى غريب كه نزد او آمده ، حكايتى عجيب با او ميگفت ، ملك ، او را خلعتى فاخر و هزار دينار زر و اسبى با زين و لگام عطا مىفرمود و از سر تا قدم او را مىپوشانيد . اتفاقا مردى بزرگ‌منش نزد او آمده ، ماجراى غريبى بر وى فروخواند . ملك را قصهء او پسند افتاد . جايزهء بزرگ بر وى عطا كرد كه از جملهء آن هزار تومان رواج خراسان با يك اسب بود . پس از آن اين خبر در اطراف شايع شد . مردى بازرگان ، حسن نام ، اين خبر بشنيد . از ديار دور ببارگاه ملك آمد . و او اديب و شاعر و سخندان بود . و آن ملك ، وزيرى داشت زشت‌روى و بد طينت كه هيچ‌كس را چه توانگر و چه فقير دوست نمىداشت و هركسى كه نزد ملك مىآمد و ملك ، او را چيز ميداد ، وزير ، او را حسد مىبرد و بملك مىگفت : اين كردار ، سبب تلف مال و خرابى مملكتست . القصه ، ملك خبر حسن بازرگان بشنيد و او را حاضر آورد و ازو پرسيد : اين وزير از بهر مالى كه من بشاعران و نديمان و سخن‌وران مىدهم ، با من خصومت دارد و من از تو